از دفترچه ي خاطرات يك ساندويچ. . . . . .!!!!!!!!!!(مستند)
سلام.....من يه ساندويچم......ولي نه يه ساندويچ معمولي......من ساندويچ يكي از بچه هاي شهيد بهشتي لنگرودم......اسم صاحبم سهنده.......بچه ي خوبي ولي ....(خوب هركي يه مشكلي داره ديگه!!!)......هر روز صبح سهند رو مي بينم كه دستش رو مي ياره طرف من تا منو برداره و بذاره تو كيفش......ولي اينكه منو كجا بذاره خودش يه مشكله(خودتون بعدا متوجه ميشين!!!).....بالاخره منو مي ذاره تو كيفش و مي ريم به طرف ميدون جلو ي خونه تا سرويس بياد.....سوار سرويس مي شيم و مي ريم مدرسه.......توي ميني بوس سهند خيلي ساكته و اصلا حرف نمي زنه(البته اينو جدي نگيرين!!!)....بالا خره مي رسيم مدرسه....زنگ اول توي كيف مي مونم.....زير فشار مشت و لگد هايي كه بچه هاي پشت سري به تلافي سال هاي قبل كه صاحب من پشت اونا نشسته بود واسش حواله مي كنن.....حالا من خوبم ...بيچاره سهند بعضي وقت ها يه پس گردني هايي مي خوره كه نگو......!!!!.....به هر ترتيبي هست زنگ تفريح مي خوره......و در اينجا دو حالت پيش مي ياد:
1.اگه سهند منو زنگ تفريح اول خورد كه هيچي.....داستان ما هم تموم مي شه.....
2.اما اگه خدايي نكرده زبونم لال روم به ديوار بلا نسبت دور از جون و.... سهند منو زنگ اول نخورد......چشمتون روز بد نبينه.......يك مشت آدم مفت خور وقتي كه سهند(اين انسان مظلوم!!!!!)توي حياطه مثل قحطي زده هاي گواتمالا !!! به كيفش حمله ور ميشن!!!!!....تركيب اين تيم اين طوريه:
1.سعيد(به عنوان بازيكن مربي!!!....يه چيز تو مايه هاي علي دايي واسه سايپا در گذشته!!!)
2.پيمان(بازيكن فيكس!!!!!.....دوباره يه چيز تو مايه هاي علي دايي اين بار در تيم ملي در گذشته!!!)
3.علي(به عنوان بازيكن ذخيره اي كه با تمرين زياد تونست خودشو به تيم برسونه!!!.....اين علي اينجوري نبودا.....اينجوري شد!!!!)
4.امين(به عنوان تماشاگر نما كه گاهي اوقات خودشو مي ندازه وسط بازي!!!!!)
خلاصه اين گروه هر جور شده كيف رو باز مي كنن و منه بيچاره رو بر ميدارن و به تعداد خودشون تقسيم مي كنن.....جالب اينجاست كه اگه يه روز يكي ديگه از برو بچ ساندويچي با من باشه اين گروه حس انسان دوستي شون گل مي كنه و دست به بذل و بخشش مي زنن!!!!
وقتي هم صاحب بيچاره ي من از حياط بر مي گرده همه نيششون تا بناگوش بازه(مخصوصا پيمان!!!!)
بيچاره اين سهند هر كاري مي كنه نمي تونه منو از دست اين قوم نجات بده.....ماشاالله بچه ها تمام زيپ ها رو با دقت تمام مي گردن...رو كه نيست....!!!!
فكر كنم حالا ديگه فهميدين چرا سهند واسه جاگذاري من توي كيفش مشكل داشت!!!
كلاغ
شورا بازار. . . . . . .
انتخابات شورا بود و بچه هايي كه كانديدا شده بودن خيلي ذوق و شوق داشتن.....(بيچاره ها نمي دونستن اگه انتخاب هم بشن كسي به حرفشون گوش نمي ده ....!!!!)...بگذريم ....تو اين بازار آشفته چيزي كه خيلي جالب بود شعار هاي تبليغاتي بچه ها بود كه بهترين هاشون رو تو اين پست مي خونين(نقطه چين به معناي اسم كانديداست):
1...........كانديداي نسل سوم ----< حذب نوين گرايان 1 آبان با شعار: "ضوابط, نه روابط"
و با شعر تبليغاتيه : دست تو بده به دستم براي تحولي نو
توضيح: ما كه هرچه فكر كرديم نفهميديم اين شعر در چه قالبيه....اگه شما فهميديد به ما بگين!!!
2.همه با هم به برادر ........... راي مي دهيم كه بالاش اين شعار نوشته بود : گرچه رجايي برفت راه رجا بسته نيست !!!!
توضيح:بابا اين انتخابات شوراست ..... نه رياست جمهوري!!!
3. اين شعار ها هردو متعلق به يه نفره كه كه اون يه نفر هم يكي از سرپرستان گروه فيزيكه.....(البته بهتون اطمينان مي دم منو سعيد نيستيم .....چون ما اصلا كانديدا نشديم)
انرژي هسته اي حق مسلم ماست!!!!
تفكر سخت ترين كار براي بشر است(آلبرت انيشتين)
توضيح: من هي ميگم بچه اين فضا رو با فضاي سازمان ملل اشتباه گرفتن شما بگين نه......
ديگه فكر كنم كافيه.....!!!!!!
فعلا......
كلاغ